
الان ساعت نزديک به هفتِ ، کم کم بايد سوار اتوبوس بشم . امان از دست اين اتوبوسها، خودم رو سرزنش ميکنم که چرا بيشتر درس نخوندم تا حداقل مشهد قبول بشم اما به هر حال امروز روز خيلي خاصيِ برام. خوب کم کم دارم به جايي که چندين روز منتظرش هستم نزديک ميشم. بالاخره تا يکي دو ساعت ديگه اولين همايش شيمي برگزار ميشه.ديگه اين اتوبوس هاي کهنه و زوار در رفته دارن نزديک به ترمينال ميشن حدودا تا 10 دقيقه يا بيشتر يعني ساعت هشت و نيم داخل دانشگاه هستم......
وارد دانشگاه که شدم يک راست رفتم داخل ساختمان دوم! نزديک شدم به مجمع کانون ها که کنار نمازخانه بود. ساعت از هشت و نيم هم گذشته بود. وارد کانون که شدم همه سرگرم کاري بودند. همگي با هيچ منتي که نسبت به هم داشته باشند، مشغول انجام کاري بودند، چند نفرشون سرگرم بسته بندي کيک و آبميوه ها بودند،چند نفرشون فرم هايي رو داخل نايلو ميگذاشتند و سه چهار نفر هم جلوي يک کامپيوتر نشسته بودند و با هم بحث ميکردند، نميدونم در رابطه با چي بود اما حس کردم در رابطه با ساخت يک کليپ ويدئويي است و يکيشون خيلي عصباني بود. ساعت نزديک به 9 شده بود خواستند وسايلشون رو ببرن داخل آمفي تأتر که منم جو گير شدم و به اون ها کمک کردم، داخل آمفي تأتر که شدم يکي منو صدا کرد تا برم بلندگوهاي کامپيوتر کانون رو بيارم مثل اينکه سيستم داخل آمفي تأتر از اون پيشرفته ها بود البته پيشرفته نسبت به 10 تا 20 سال پيش.به هر حال مثل اينکه خيلي مشکل داشتند اما هيچ مشکلي جلو دار اونها نبود، شايد که نه، حتما براي برگزاري همايش مشکلات زيادي داشتند. حس فوزوليم گل کرد و از يکي از اونها پرسيدم براي برگزاري همايش دانشگاه چقدر بهتون بودجه داده، جواب داد پنجاه هزار تومان. تا این رقم رو شنیدم فکر کردم داره شوخی میکنه اما لحن صداش، حالت ایستادنش و نگاه کردنش اینو نمیگفت. یک حساب سرانگشتی کردم و پول کیک و آبمیوه هایی رو که خریده بودند حساب کردم تقریبا بیست هزار تومنی میشد، از تعجب مات و مبهوت شدم.
ساعت 10 صبح بود. رفتم دست وصورتي به آب زدم تا سرحال تر باشم و يک جاي خوب داخل آمفي تأتر براي خودم پيدا کردم. نگاهي به ساعتم کردم ساعت ده وبيست دقيقه بود.عجب تأخير زيادي، مثل اينکه از همون مشکلاتي که براي هر کسي نيست اين تأخير رو بوجود آورده بود.بالاخره يکي رفت بالاي سن و شروع به تلاوت کلام ا... مجيد کرد.بعدش سرود ملي پخش شد،حس غرور ميکردم داشت واقعا جو منو ميگرفت.مجري رفت بالاي سن و با خوندن شعري از شفيعي کدکني و خوش آمد گويي، زمان بندي برنامه ها رو خوند و ما رو دعوت کرد تا کليپي خوش آمد گويي رو ببينيم. کليپ شروع شد، جالب بود اما براي دو سه دقيقه صدايي نداشت اما بعدش آهنگي از استاد شجريان(باز هواي وطنم) پخش شد.مثل اينکه بازم جو منو گرفته بود.دوبار مجري آمد و شروع کرد به سخنراني که ناگهان آقايي که اون جلو نشسته بود سوالي از مجري پرسيد که ايا شما دانشجوي اين دانشگاه هستيد و ... . نفهميدم ديگه چه اتفاقاتي افتاد که مجري به يک باره خداحافظي کرد و يکي ديگه مجري شد! اما منم حس فوزوليم دوباره براي اين موضوعات و پخش کليپ بي صدا گل کرد و از کسي که عکاس همايش بود پرسيدم که چرا اول کليپ صدا نداشت و اون آقا که از مجری سوال پرسید کی بود ؟ اصلا قضیه چیه؟ عکاس نگاهی به من انداخت و با لحنی طنز آلود گفت : مسوولین دانشگاه به آهنگ اول کلیپ گیر دادند و ما هم مجبور شدیم صداشو قطع کنیم، ناخواسته! و اون آقا مدیر امور فرهنگی دانشگاه بودند نمیدنم دقیقا چه اتفاقی افتاد اما این رو میدمنم که مجری از فارغ التحصیلان همین دانشگاه و دانشجویان فعال کانون ها بودند. خلاصه مجری عوض شد و یکی از اساتید دانشگاه برای سخنرانی دعوت شد ،خیلی هم گیرا و جالب سخنرانی میکردند و... . در اواخر سخنرانی بود یا تقریبا پایان همایش که ریاست دانشگاه وارد سالن شدند، چه ورود با شکوهی هم داشتند !
بعد از سخنراني دوباره مجري عوض شد تا به حال اين همه مجري جذاب توي عمرم نديده بودم. از کساني که زحمت هماهنگ کردن و خلاصه برگزاري همايش رو داشتند تشکر کردند. از آقايي به نام ... ..... که دبير مجمع کانون ها و دبير اسبق انجمن شيمي بود تقدير کردند و لوحي هم تقديم او کردند مثل اينکه خيلي زحمت کشيده بود ولي من اين رو ميدونستم که خود دانشجويان از اين آقا تشکر کردند نه مسوولين دانشگاه! بعد از اتمام همايش عکاس همگي مارو براي گرفتن عکس يادگاري دعوت کرد بالاي سن بريم منم خواستم برم اما هم کلاسم دير شده بود و هم خيلي گرسنه بودم رفتم تا بهترين غذا، غذايي که طعم بي نظيرش زير زبونم هست رو نوش جان کنم.
(اين قسمت براي شما خواننده گرامي است ميتوانيد در قسمت نظرات داستان را به پايان برسانيد و اگر نظر خاصي داريد درج بنمائيد)
با تشکر !
نويسنده : خرسي